میخواین ببینین چی میسه؟

 
هادم(يادم) آآآمد...

منو بگیرین که اومدم خاله‌ها و عموهای عزیز...

عشق جدید موسیقی‌یایی من اینه : هادم آآآمد...شوق هوزگار کودکی...که به آهنگهای مختلف می‌خونمش.خاله‌هاي مهت كودك معتقدن من خيني به موسيقي علاقه‌مندم و موقع شعر خوندن چشمامو مي‌بندم و دستهامو باز مي‌كنمو راه ميرم و مي‌خونم. اينو تو نامه اين ماه به مامان و بابا گفته بودن.

اخيراً به سنتي( منظور رستوران سنتي) هم خيني علاقه‌مند شدم و همش به مامان اينا مي‌گم بريم سنتي، اونم توخيابون بهار كه هم برام كيسه هخ (يخ) بخرن هم جوجه كباب بخوريم. مدتيه مامان اينا بهم قول دادن كه برام ه كيسه هخ بخرن كه اگه هوس كردم يه جام درد بگيره بذارم روش خوب بشه ولي نميدونم چرا تازگيها خيابون بهار كيسه هخ ندارن.

فعلاً خداحافظ . در ضمن آدرس رستوران‌هاي سنتي خوب كه جوجه‌كباب هم داشته‌باشن خريداريم...

پيام هاي ديگران () لینک دائم

مطالب پاره پاره از چندجا

سلام

لطفاً منو ببخشين... تأخيرمو مي‌گم!

 

1- توي مهد كودكمون من سرآمد ناناي كردنم... (رقصيدن) گهگاهي خاله‌هامون تو مهد كودك ما رو دورهم جم مي‌كنن و واسمون آهنگ ني‌ناي ميذارن. منم كه دس خودم نيس تا يه آهنگ مي‌شنوم فنر قمبلم در ميره و شروع مي‌كنم به ناناي كردن... خاله‌هام ذوق مي‌كنن و بدشون نمياد يه قر كوچولوام بدن!... خلاصه خوش مي‌گذره... جاتون خالي!

 

2- سريال خاله‌نرگس بالاخره تموم شد... من آخرش نفهميدم چرا اين خاله نرگس همش گريه مي‌كرد... مامانش نمي‌اومد دنبالش؟!

 

3- از بس كه اين بابايي همش پشت كامپيوتره و به درس و مشقش مي‌رسه ممكنه در مورد مدرسه و مشق و كتاب و ... تجديدنظر كلي كنم. يكي نيس بهش بگه بابا، بابايي گفتن، ههايي گفتن، گردشي... پاركي... سرزمين عجايبي...! اي بابا!!!

 

4- چن روز پيش بزرگ‌بیننده‌ترین‌وبلاگ‌نويس‌‌پرشین‌بلاگ رو ديدم.... بله درس حدس زدين «خاله افرا». ازش خواسم دس مارم بگيره. بابا و مامان عاشق وبلاگاي اونن. (نميكنن جلو روي من انقد ازش تعريف نكنن... نميگن ناسلامتي ماهم مي‌خوايم وبلاگ‌نويس شيم!!!!)

 

5- از اين كه به وبلاگ من سرميزنين خوشحالم. جي‌لاگ متعلق به شماست... اگه لطف كنين و برام كامنت! بذارين ممنون مي‌شم. خوندن نظرات شما برام خيلي شيرينه...

 

6- فعلاً خدافس...

پيام هاي ديگران () لینک دائم

ميدونين يه چيزی هس به اسم لگن...

سلام.يه خبر دارم كه مامان خيلي ازبابتش خوشحاله. من بالاخره با لگن‌ام رابطه دوستانه‌اي برقرار كردم. البته هنوز هيچ خبري از كاري نيستا ولي رضايت دادم بعضي وقتا روش بشينم. واسه همين يه كتاب هم جايزه گرفتم.

تازگي‌ها به مصاحبه علاقمند شدم.ببخشيد اسم شما چيا؟؟؟ميدونم علاوه بر اسمم كه رهاست يه فاميلي هم دارم كه سجادي‌پره.تازه من و بابا فاميلي مون يكيه.

سلام برسونيد قربانت خبادس.

خب من خيلي خوابم مياد و فعلا ميرم یه خواب قيلوله(!!!!) داشته باشم.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

سلام

چند وقتيه كه زندگي تازه برام عادي شده. صوبا از خواب بيدار ميشم. با بابايي مي‌رم مهدكودك (نارنجي)، اونجا با دوستام (كيان، آراد، مليكا، شيده، هليا و بهار و ...) بازي مي‌كنم. بعداز ظهرم مامان يا بابا مي‌آن دنبالم و برمي‌گرديم خونه! چون تو مهد كودك با بچه‌ها زياد بازي مي‌كنم،‌توي خونه زودتر خوابم مي‌بره. اگه مي‌بينين به اينجا سر نمي‌زنم يا فاصله بين نوشته‌هام طولاني مي‌شه به اين خاطره. منو ببخشين!

ولي بايد يه اعترافي بكنم. وقتي مي‌بينم كه برام يادداشت گذاشتين، ذوق‌زده مي‌شم. خيلي خوشحال مي‌شم. شايد باورتون نشه!...

مي‌دونين يادداشت‌هايي كه برام مياد تا حالا تو سه دسته قرارمي‌گيرن. يكي اونايي كه از طرف بابا يا مامان خودمه!!! يكي اونايي كه از طرف خاله‌ها يا عمو(ها) ييه كه حداقل يك بار قبلاً ديدمشون (البته تعداد اينا از همه بيشتره!) و يكي اونايي كه از طرف خاله‌ها يا عموهاي تازه كشف شده است!! (كه اونا رو متأسفانه تا حالا نديدم!) شايد باور نكنين اگه براتون بگم كه وقتي يادداشت يكي از خاله‌هاي تازه كشف شدمو مي‌خوندم، چقدر خوشحال شدم. من خيلي دوس دارم كه هرچه زودتر دسته سوميا رو تو دسته دوميا بذارم . البته سعي ميكنم تا بلكه دسته سوميام روز به روز زياد و زيادتر شن. اين جوري مي‌تونم اميدوار باشم كه وقتي بزرگتر شدم، با يه عالمه از آدماي نازنين و دوست‌داشتني، دوستم.... و اين خيلي هيجان‌انگيزه مگه نه؟

من شما يو خييي دوس دايم. قربانت خبادس.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

جشن بزرگانه، ايسالا...

دو شب قبل رفتيم عروسي خاله خرامان. خاله خرامان مث مامان فاطي لباس عروس پوشيده بود.خيلي راهش زياد بود.من حسابي كلافه شده بودم اما بعدش خيلي به هها گن‌گني خوش گذشت. كلي همه ناناي مي‌كردن منم يكمي ناناي كردم. خاله بهاره هم بود كه من براي اولين باري بود كه مي‌ديدمش شايدم ديده بودم و يادم نبود. همش مي گفت آخرشم اين رها عروس ميشه ما نمي‌شيم. نميدونم منظورش چي بود ولي مث اينكه همه از حرفش خوششون ميومد چون ميخنديدن. تازه، مث اينكه خاله بهاره تازه از US برگشته بود. البته زياد تعريف نمي‌كرد و ميگفت قاره آمريكا خيلي كوچيك بود و امكانات زيادي هم نداشت . فقط چند تا دستشويي داشت!!! خناصه مي‌گفت ايران خيلي خوبه و ته همت‌و باز كردن و ازاين حرفا!!!!! منم براش خيلي خوشحالم كه برگشت به ايران كه خيلي بهش خوش ميگذره!!!!!!!!!!!

اما ديشب يه تجربه جالب داشتم. رفتم سرزمين عجايب... نه اون سرزمين عجايب كه هميشه مي‌رفتيم كه يه عالمه مغازه بود... اين دفعه بالاي اون مغازه‌هارو رفتيم كه ديدم يه عالمه چيزاي جالب داره. از بعضي هايش خيلي خوشم اومد اما از قطارش ترسيدم و خوشم نيومد.آخرشم نصفه شب برگشتيم خونه. البته من همش تو خواب اونجارو خواب مي ديدم و نيم ساعت يه بار بيدار مي‌شدم ( اين حدس مامانه ) خناصه تا صب نذاشتم مامان و بابا بخوابن .

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

مهدکودک چه کيفی داره!

سلام

تازگيا ماماني صوبا يه دوساعتي منو ميبره مهد كودك. جاي جالبيه! مهد كودك يه جاييه پر از ني‌‌ني . بعضي از اونا هم‌قد منن، بعضي بزرگتر و چنتاييم كوچولوترن... يه عالمه اسباب بازي اونجاست. تاب و سرسره هم داره و لي ما نبايد تاب و سرسره‌ای که توي آفتابه رو سوار شيم. داغه و رها مي سوزه! اينو اولش ماماني گفت... بابايي‌ام سرشو تكون داد... منم نفهميدم. پس هرجوري بود سوار سرسره شدم. تازه اون موقع فهميدم «داغه» يعني چي! از اين به بعد خودم زودتر ميگم... «سرسره داغه!!...»

اين روزا ياد گرفتم كه با خودم بازي كنم. نقش در بيارم... اداي باباييو در بيارم و كلي بهش بخندم... طفلي بابايي همش سركاره... فرقي نميكنه يا بيرون سركاره يا تو خونه بيكاره ولي سركاره!؟ كلا سركار آفريده شده...! آخه تازگيام يه كار جديدي مي‌كنه... نمي‌دونم چه كاريه ولي هرچي هست بدجوری سركارتره...! يكي نيس بابايي رو يه تكون بده بهش بگه... عزيزم درسه كه كار براي آدم خوبه ولي همش سركاربودن واسه باباها مضره! اين از مصرف دخانيات(؟!)م مضرتره... حتی پيپ با توتون كاپيتان بلاك(؟!!! اين كلمه‌هاي بي‌معني رو بابايي با اجازه من داره از خودش مينويسه)

مامانی اما فعلاْ یکی از هم‌بازیهای من تو مهدکودکه! دور از چش من خاله چنتا نی‌نی دیگه‌ام هست... یکیشونم کیانه...( بابایی نشنوه خوشگله!)....

دیروز تو کلاس اولین نقاشیمو کشیدم... می‌خواین ببینینش؟ یه چیزی شبیه نقاشی‌هام رو دیوارای خونمونه...!!! 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

اينم عکس ...

سلام

اين منم... خواستم خودمو بيشتر معرفي کنم...

قربانت خبادس ... جی‌لاگ.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

جی لاگ دوباره فعال می شود ....

سلام

فکر کنم از آخرین دفعه ای که به دد (بابام) گفتم برام چیز بنویسه، یک سال می گذره.... راسشو بخواین تو این مدت من سرم خیلی شلوغ بود (اینو باور نکنید) و با اینکه دد (اگه اجازه بدین از این به بعد بگم بابایی) کاملاً بیکار بود (اینو که دیگه اصلا باور نکنید) نتونسم چیزی بنویسم.

 راسی بالخره،  شکسه بسه با زبون آدم بزرگا آشنا شدم. عجب زبون عجیبیه... یک نمونه از عجایبش تو چن خط اول پیداس! این زبون با اینکه یکی از نشونه های بزرگ شدن میتونه باشه ولی من همون جیمبل جیمبلانی رو بیشتر ترجیح میدادم.... بابایی بهم قول داده که اجازه دارم گاهی جیمبل بازی تو نوشته هام در بیارم. نمیدونین چه کیفی داره.... پیش خودمون بمونه، بابایی ام یه جورایی خیلی جیمبل بازی دوس داره ... رو نمیکنه ناقلا ... برام ادای ادم بزرگا رو در میاره..... یه پا جیمبلاتیه! ( میبخشین خیلی که راه نیافتادم ؟....)

گفتم برای شروع دوباره یه چیزایی بنویسم دوباره گرم شیم... شاید از این به بعد از نانا (که اگه بذارین مامانی صداش میکنم) بخوام برام بنویسه ... البته باید اعتراف کنم که مامانی من یه فرشته اس که خیلی هم اهل جیمبل و اینا نیس.... ولی جیلی بلی بل بلانی من و بابایی رو تحمل میکنه ...

فعلا خدافسی میکنم ... ولی منتظر نوشته های آینده ام باشین. تو رو خدا نظر بدین تا بتونم چیزای زیادی یاد بگیرم و تن تن بنویسم.... قربون همتون .... جی لاگ ...

 

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

سلام.

ميخواين بدونين امروز چه روزيه؟ چهارسال پيس در چنين روزی ددی و نانای من با هم  ازدواج کردند. ميگن تو عروسيسون خيلی از بروبچز با حالم بودن. ولی من که نبودم! گفته ميسه از اون موقع تا حالا چندين زوج از بروبچز با همديگه جی کردن-ازدواج کردن- و البته چندين زوج از يه سری بروبچز ديگه از همديگه جی شدن-يعنی جداشدن! ولی من ميخوام با تمام وجودم جی کنم و بگم: باباجی و ناناجی  چهارمين سالگرد ازدواجتون مبارک.

از اينجا به همه ددی ها و ناناهای دنيا که امروز( ۱۳ اوت) سالگرد ازدواجشونه تبريک ميگم و اميدوارم هيچوخ از همديگه جی نشن!(به بالا مراجعه شود)

قربون همه شما جيجی جيجی جی!

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

سلام . ببخشين که با يه خورده تآخير مينويسم.

امروز رفتم ديدن خاله. خاله فردا ميره يه جای دور که به درساش برسه. دورتر از خونه بابا جون اينا که دو هفته پيش من و نانا رفتيم تا دد به درساش برسه. تازه از دو هفته ام بيشتر ميمونه. دد ميگه ۱۲ برابر ميشه. من نميدونم چقدره ولی حس ميکنم خيليه! طفلی عمو!!

عمو جون من قول ميدم زود به زود بيام پيشت تا تهنا نمونی.

برای خاله دعا ميکنم که دلش تنگ نشه و اونجوری که ميخواد بشه. موقعی که خاله برگرده من خيلی بزرگتر شدم. فکر کنم اونموقع بتونم به زبون آدم بزرگا بهش بگم : خوش اومدی.

اينجارو ديگه ميخوام به زبون خودم(کوچولوها) برای خاله بنويسم:

ججيبر اننا باراجی خالا سوئادننا خوسيناتابب جی!- جی جی جی جی !!

تعجب نکنين اگه معنيشو نفهميدين با دد تماس بگيرين!

فعلاْ خدافس.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

رها سجادی فر



نویسنده
رها سجادی فر


آرشیو شده ها
دی ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
امرداد ۸٤


لینک دوستان آمار وبلاگ

خروجی RSS
  RSS 2.0